
الحیاة
قلب او پیوند غریبی با دیگران داشت؛ گاهی دلش میخواست از تمام ادمها به سیارهای دور بگریزد و گاهی دوست داشت فرد غریبهای را در آغوش بگیرد و رشتههای احساساتش را یک به یک ببافد.
با کی میجنگی عزیزم؟
من ببازم تو نبردی.
دلم میخواست اهل یک کشور حاشیهای باشم یک گوشهی نقشهی دنیا...
گمنام، خنثی، سر به لاک خودش.
از آن کشورها که نشسته یک گوشه ماستش را میخورد
نه نفت میفروشد، نه مسلسل میخرد.
خانه ی پُر اش، شامپو میدهد، شکلات میگیرد.
نه تهدید میکند، نه تهدید میشود...
سالی یک بار هم اسمش در اخبارهای بینالمللی نمیآید.
تحریم نیست، تحریم نمیکند.
حرام است، حرام است، نمیکند.
قرار نیست بجنگد، قرار نیست باهاش بجنگند.
سیاستمدارهاش نمیخواهند دنیا را نجات دهند، تغییر دهند، بکوبند از نو بسازند.
با کشورهای همسایهاش فقط یک سلاموعلیک دارند...
دلم میخواست در حاشیه امن چنین کشوری بنشینم و ندانم خاورمیانه کجاست...
نجات دهنده تو ایران زندگی میکنه پس روش هیچ حسابی باز نکن.
اینروزا اگه کسی ذوق یا احساس خرجتون کرد، خیلی قدرشو بدونید. چون این احتمالا تهموندهی ذوق و احساسشه و شما براش خیلی آدم مهمی هستین.
نمیدونم دقیقا کجا رو دوست دارم
ولی میدونم اینجا رو دوست ندارم.
-
أول حب ما بينتسى.
راستش من از اعتماد كردن نمى ترسم، از نااميد شدن مى ترسم. از اينكه يه آدم رو باور كنم و بهم ثابت كنه كه اشتباه كردم، خيلى مى ترسم.
من در سخن گفتن ناتوانم
خدا كند كه تو در خواندن چشمانم ماهر باشى.